رفتم خونه مامان بزرگم تا از در وارد شدم دیدم وااااای یه کاسه بلوری رو میزه توش آجیله
جفت چشام به کاسه و میگفتم سلام مامان بزرگ خوبین چه خبر
زوم کرده بودم روی کاسه ببینم چند تا پسته توشه
دیگه داشتم میمردم تا اینکه مامان بزرگ رفت توی آشپزخونه مث این قهتی زده ها با سر رفتم تو کاسهه پسته هارو میریختم تو جیبم مغز بادوم هارو میخوردم
حالا دلم نمیاد پسته هارو بخورم گذاشتم جلوی مانیتور دارم نیگاشون میکنم و لذت میبرم روزی یه بارم یکیشونو لیس میزنم
بچه ها کمک کنید اینجوری پیش برم تاعید دیوونه میشم